تبليغاتX
نغمه های ماندگار

نغمه های ماندگار


ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم،
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام، در آندم که بر جا مرده ماران خفتگانند،
در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم ياد آوری يا نه، من از يادت نمی کاهم،
ترا من چشم در راهم.

( نيما یوشيج )
+   پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 20:6   نیستانی  | 


ا

اسب سفيد وحشي
بر آخور ايستاده گران ‎سر
انديشناك سينه مفلوك دشتهاست
اندوهناك قلعه خورشيد سوخته ‌ست
با سر غرورش امّا دل با دريغ ريش

عطر قصيل تازه نمي گيردش به خويش
اسب سفيد وحشي ـ سيلاب دره ‎ها
بسيار صخره ‎وار كه غلطيده بر نشيب
رم داده پر شكوه گوزنان
بسيار صخره ‎وار ، كه بگسسته از فراز
تازانده پر غرور پلنگان

اسب سفيد وحشي ، با نعل نقره‎گون
بس قصّه‎ها نوشته به طومار جاده‎ها
بس دختران ربوده زِ درگاه غرفه‎ها

خورشيد بارها به گذرگاه گرم خويش
از اوج قلّه بر كفل او غروب كرد
مهتاب بارها به سراشيب جلگه‎ ها
بر گردن ستبرش پيچيد شال زرد
كهسار بارها به سحرگاه پر نسيم
بيدار شد زِ هلهله سم او زِ خواب
اسب سفيد وحشي اينك گسسته يال
بر آخور ايستاده غضبناك
سم مي‎ زند به خاك
گنجشكهاي گرسنه از پيش پاي او
پرواز مي‎كنند
ياد عنان گسيختگيهاش
در قلعه‎هاي سوخته ره باز مي ‌كنند
اسب سفيد سركش
بر راكب نشسته گشوده است يال خشم
جوياي عزم گمشده اوست
مي ‎پرسدش زِ ولوله صحنه ‎هاي گرم
مي‌ سوزدش به طعنه خورشيدهاي شرم
با راكب شكسته ‎دل امّا نمانده هيچ
نه تركش و نه خفتان ، شمشير مرده است
خنجر شكسته در تن ديوار
عزم سترگ مرد بيابان فسرده است :

« اسب سفيد وحشي ! مشكن مرا چنين !
بر من مگير خنجر خونين چشم خويش
آتش مزن به ريشه خشم سياه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خويش
گرگ غرور گرسنه من » ...

« اسب سفيد وحشي !
شمشير مرده است
خالي شده‌ست سنگر زينهاي آهنين
هر مرد كاو فشارد دست مرا زِ مهر
مار فريب دارد پنهان در آستين » ...

« اسب سفيد وحشي !
در بيشه‎زار چشمم جوياي چيستي ؟
آنجا غبار نيست ، گلي رسته در سراب
آنجا پلنگ نيست ، زني خفته در سرشك
آنجا حصار نيست ، غمي بسته راه خواب » ...

« اسب سفيد وحشي !
سر با بخور گند هوسها بياكنم
نيرو نمانده تا كه فرو ريزمت به كوه
سينه نمانده تا كه خروشي به پا كنم »

« اسب سفيد وحشي !
خوش باش با قصيلِ ‎تر خويش »

« اسب سفيد وحشي امّا گسسته يال
انديشناك قلعه مهتاب سوخته‌ست
گنجشكهاي گرسنه از گرد آخورش

پرواز كرده ‎اند
ياد عنان گسيختگيهاش
در قلعه‎هاي سوخته ره باز كرده‎اند .


( منوچهر آتشي )
+   پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 19:51   نیستانی  | 




دراين سرای بي كسی ، كسی بدرنميزند
به دشت پرملال ما ، پرنده پر نمی زند

يكی ز شب گرفتگان چراغ بر نميكند
كسی به كوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار اين غبار بی سوار
دريغ كز شبی چنين سپيده پر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نمی زند

گذر گهی است پر ستم كه اندرو بغير غم
يكی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

چه چشم پاسخ است از اين دريچه های بسته ات ؟
برو كه هيچكس ندا به گوش كر نمی زند

نه سايه دارم و نه بر ، بيفكنندم و سزاست
اگر نه ، بر درخت تر كسی تبر نمی زند

( هوشنگ ابتهاج )
+   پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 14:56   نیستانی  | 


همه ي هستي من آيه ي تاريکيست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد


من در اين آيه ترا آه کشيدم ، آه
من در اين آيه تو را
به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگي شايد
يک خيابان درازست که هر روز زني با زنبيلي از آن ميگذرد
زندگي شايد
ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفليست که از مدرسه بر مي گردد
 زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ، در فاصله ي رخوتناک دو
همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
که کلاه از سر بر ميدارد
و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد " صبح بخير "


زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
که نگاه من ، در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازد
و در اين حسي است
که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت


در اتاقي که به اندازه ي يک تنهاييست
دل من
که به اندازه ي يک عشقست
به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گل ها در گلدان
به نهالي که تو در باغچه ي خانه مان کاشته اي
و به آواز قناري ها
که به اندازه ي يک پنجره ميخوانند

آه...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من ،
آسمانيست که آويختن پرده اي آنرا از من ميگيرد
سهم من پايين رفتن از يک پله متروک است
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن که به من مي گويد
دستهايت را
دوست دارم "


دستهايم را در باغچه مي کارم
سبز خواهم شد ، ميدانم،ميدانم ، ميدانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت


گوشواري به دو گوشم ميآويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل کوکب ميچسبانم
کوچه اي هست که در آنجا
پسراني که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهاي درهم و گردنهاي باريک و پاهاي لاغر
به تبسم هاي معصوم دخترکي مي انديشند که يک شب او را
باد با خود برد


کوچه اي هست که قلب من آن را
از محله هاي کودکيم دزديده است
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمي از تصويري آگاه
که ز مهماني يک آينه بر ميگردد


و بدينسانست
که کسي ميميرد
و کسي ميماند
هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي ميريزد ، مرواريدي
صيد نخواهد کرد .


من
پري کوچک غمگيني را
ميشناسم که در اقيانوسي مسکن دارد
و دلش را در يک ني لبک چوبين
مينوازد آرام ، آرام
پري کوچک غمگيني
که شب از يک بوسه ميميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد


( فروغ فرخزاد )


+   پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 2:28   نیستانی  | 

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند


(مهدی اخوان ثالث)
+   پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 2:24   نیستانی  | 



موجها خوابيده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نو افتاده است
چشمه هاي شعله ور خشكيده اند
آبها از آسيا افتاده است
در مزار آباد شهر بي تپش
واي جغدي هم نمي آيد به گوش
دردمندان بي خروش و بي فغان
خشمناكان بي فغان و بي خروش
آهها در سينه ها گم كرده راه
مرغكان سرشان به زير بالها
در سكوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قيل و قال ها
آبها از آسيا افتاد هاست
دارها برچيده خونها شسته اند
جاي رنج و خشم و عصيان بوته ها
پشكبنهاي پليدي رسته اند
مشتهاي آسمانكوب قوي
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
يا نهان سيلي زنان يا آشكار
كاسه ي پست گداييها شده ست
خانه خالي بود و خوان بي آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزي نبود
اين شب است ، آري ، شبي بس هولناك
ليك پشت تپه هم روزي نبود
باز ما مانديم و شهر بي تپش
و آنچه كفتار است و گرگ و روبه ست
گاه مي گويم فغاني بر كشم
باز مي بيتم صدايم كوته ست
باز مي بينم كه پشت ميله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فريادها
گويدم گويي كه : من لالم ، تو كر
آخر انگشتي كند چون خامه اي
دست ديگر را بسان نامه اي
گويدم بنويس و راحت شو به رمز
تو عجب ديوانه و خودكامه اي
مكن سري بالا زنم ، چون ماكيان
ازپس نوشيدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گويد ، اين بيند جواب
گويد آخر ... پيرهاتان نيز ... هم
گويمش اما جوانان مانده اند
گويدم اينها دروغند و فريب
گويم آنها بس به گوشم خوانده اند
گويد اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اينجا دم از كوري زند
گوش كز حرف نخستين بود كر
گاه رفتن گويدم نوميدوار
و آخرين حرفش كه : اين جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرين حرفم ستون است و فرج
مي شود چشمش پر از اشك و به خويش
مي دهد اميد ديدار مرا
من به اشكش خيره از اين سوي و باز
دزد مسكين برده سيگار مرا
آبها از آسيا افتاده ، ليك
باز ما مانديم و خوان اين و آن
ميهمان باده و افيون و بنگ
از عطاي دشمنان و دوستان
آبها از آسيا افتاده ، ليك
باز ما مانديم و عدل ايزدي
و آنچه گويي گويدم هر شب زنم
باز هم مست و تهي دست آمدي ؟
آن كه در خونش طلا بود و شرف
شانه اي بالا تكاند و جام زد
چتر پولادين ناپيدا به دست
رو به ساحلهاي ديگر گام زد
در شگفت از اين غبار بي سوار
خشمگين ، ما ناشريفان مانده ايم
آبها از آسيا افتاده ، ليك
باز ما با موج و توفان مانده ايم
هر كه آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب
زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زين چه حاصل ، جز فريب و جز فريب ؟
باز مي گويند : فرداي دگر
صبر كن تا ديگري پيدا شود
كاوه اي پيدا نخواهد شد ، اميد
كاشكي اسكندري پيدا شود


(مهدی اخوان ثالث)
+   پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 2:22   نیستانی  | 

 

دو تا كفتر

نشسته اند روي شاخة سدر كهنسالي

كه روييده غريب از همگنان در دامن كوه قوي پيكر
دو دلجو مهربان با هم

دو غمگين قصه گوي غصه هاي هر دوان با هم

خوشا ديگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم
دو تنها رهگذر كفتر

نوازش هاي اين آن را تسلي بخش

تسلي هاي آن اين را نوازشگر

خطاب ار هست: «خواهر جان»
جوابش: «جان خواهر جان,بگو با مهربان خويش درد و داستان خويش»
ـ «نگفتي, جان خواهر! اينكه خوابيده ست اينجا كيست.

ستان خفته ست و بادستان فرو پوشانده چشمان را
تو پنداري نمي خواهد ببيند روي ما نيز كورا دوست مي داريم.

نگفتي كيست, باري سرگذشتش چيست»
ـ «پريشاني غريب و خسته, ره گم كرده را ماند.

شباني گله اش را گرگ ها خورده

وگرنه تاجري كالاش را دريا فرو برده.
و شايد عاشقي سرگشتة كوه و بيابان ها

سپرده با خيالي دل,نه ش از آسودگي آرامشي حاصل


نه ش از پيمودن دريا و كوه و دشت و دامان ها

اگر گم كرده راهي بي سرانجام است

مرا به ش پند و پيغام ست.
در اين آفاق من گرديده ام بسيار

نماندستم نپيموده بدستي هيچ سويي را

نمايم تا كدامين راه گيرد پيش:
ازينسو, سوي خفتنگاه مهر و ماه, راهي نيست

بيابان هاي بي فرياد و كهساران خار و خشك و بي رحم ست.
وزآنسو, سوي رستنگاه ماه و مهر هم, كس را پناهي نيست

يكي درياي هول هايل ست و خشم توفان ها
سديگر سوي تفته دوزخي پرتاب

وآن ديگر بسيط ز مهريرست و زمستان ها

رهايي را اگر راهي ست,
جز از راهي كه رويد زان گلي, خاري, گياهي نيست . . .»

ـ «نه خواهر جان! چه جاي شوخي و شنگي ست؟
غريبي, بي نصيبي, مانده در راهي,پناه آورده سوي ساية سدري.

ببينش, پاي تا سر درد و دلتنگي ست.
نشاني ها كه مي بيني در او . . .»

ـ «نشاني ها كه مي بينم در او بهرام را ماند,همان بهرام ورجاوند
كه پيش از روز رستاخيز خواهد خاست هزاران كار خواهد كرد نام آور

,هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشكوه.
پس از او گيو بن گودرز و با وي توسن بن نوذر,و گرشاسپ دلير, آن شير گندآور,و آن ديگر

و آن ديگر,انيران را فرو كوبند وين اهريمني رايات را بر خاك اندازند

بسوزند آنچه ناپاكي ست, ناخوبي ست


پريشان شهر ويران را دگر سازند

درفش كاويان را, فره در سايه ش,غبار ساليان از چهره بزدايند,
برافرازند . . .»

ـ «نه, جانا! اين نه جاي طعنه و سردي ست.گرش نتوان گرفتن دست, بيدادست اين تيپاي بيغاره.

ببينش, روز كور شور بخت, اين ناجوانمردي ست.»

ـ «نشاني ها كه ديدم دادمش, باري,بگو تا كيست اين گمنام گردآلود.
ستان افتاده. چشمان را فرو پوشيده با دستان,تواند بود كو با ماست گوشش و ز خلال پنجه بيندمان.»
ـ »

نشاني ها كه گفتي هر كدامش برگي از باغي ست,و از بسيارها تايي.برخسارش عرق هر قطره اي از مرده دريايي.

نه خال ست و نگار آن ها كه بيني, هر يكي داغي ست,كه گويد داستان از سوختن هايي.

يكي آواره مردست اين پريشانگرد.همان شهزادة از شهر خود رانده,نهاده سر به صحراها

گذشته از جزيره ها و درياها,نبرده ره به جايي, خسته در كوه و كمر مانده,

اگر نفرين اگر افسون اگر تقدير اگر شيطان . . .»

ـ «بجاي آوردم او را, هان
همان شهزادة بيچاره است او كه شبي دزدان دريايي,بشهرش حمله آوردند.»

ـ «بلي, دزدان دريايي و قوم جادوان و خيل غوغايي,بشهرش حمله آوردند,
و او مانند سردار دليري نعره زد بر شهر:« ـ دليران من! اي شيران
زنان! مردان! جوانان! كودكان! پيران! ـ »و بسياري دليرانه سخن ها گفت, اما پاسخي نشنفت.

اگر تقدير نفرين كرد يا شيطان فسون, هر دست يا دستان,صدايي برنيامد از سري, زيرا همه ناگاه سنگ و سرد گرديدند
از اينجا نام او شد شهريار شهر سنگستان.

پريشانروز مسكين تيغ در دستش ميان سنگ ها مي گشت
و چون ديوانگان فرياد مي زد «آي!»,و مي افتاد و بر مي خاست, گريان نعره مي زد باز:

« ـ دليران من!» اما سنگ ها خاموش.همان شهزاده است آري كه ديگر سال هاي سال,
ز بس دريا و كوه و دشت پيموده ست,دلش سير آمده از جان و جانش پير و فرسوده ست.
و پندارد كه ديگر جست و جوها پوچ و بيهوده ست.نه جويد زال زر را تا بسوزاند پر سميرغ و پرسد چاره و ترفند,

نه دارد انتظار هفت تن جاويد ورجاوند,دگر بيزار حتي از دريغاگوئي و نوحه,

چو روح جغد گردان در مزار آجين اين شب هاي بي ساحل,ز سنگستان شومش بر گرفته دل,

پناه آورده سوي ساية سدري؛كه رسته در كنار كوه بي حاصل.و سنگستان گمنامش,

كه روزي روزگاري شبچراغ روزگاران بود؛نشيد همگنانش, آفرين را و نيايش را,سرود آتش و خورشيد و باران بود؛

اگر تير و اگر دي, هر كدام و كي,به فر سور و آذين ها بهاران در بهاران بود؛

كنون ننگ آشياني نفرت آبادست, سوگش سور,چنان چون آبخوستي روسپي, آغوش زي آفاق بگشوده,

در او جاري هزاران جوي پر آب گل آلوده,و صيادان دريا بارهاي دور,و بردن ها و بردن ها و بردن ها

و كشتي ها و كشتي ها و كشتي ها,و گزمه ها و گشتي ها . . .»ـ «سخن بسيار يا كم, وقت بيگاه ست.

نگه كن, روز كوتاه ست.هنوز از آشيان دوريم و شب نزديك.شنيدم قصة اين پير مسكين را

بگو آيا تواند بود كو را رستگاري روي بنمايد؟كليدي هست آيا كه ش طلسم بسته بگشايد؟»

ـ «تواند بود.پس از اين كوه تشنه دره اي ژرف ست,در او نزديك غاري تار و تنها, چشمه اي روشن.

ازينجا تا كنار چشمه راهي نيست.چنين بايد كه شهزاده در آن چشمه بشويد تن.

غبار قرن ها دلمردگي از خويش بزدايد,اهورا و ايزدان و امشاسپندان را,سزاشان با سرود سالخورد نغز بستايد.

پس از آن هفت ريگ از ريگ هاي چشمه بردارد,در آن نزديك ها چاهي ست,

كنارش آذري افروزد و او را نمازي گرم بگزارد,پس آنگه هفت ريگش را,

بنام و ياد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد.ازو جوشيد خواهد آب,و خواهد گشت شيرين چشمه اي جوشان,

نشان آنكه ديگر خاستش بخت جوان از خواب.تواند باز بيند روزگار وصل.تواند بود و بايد بود

از اسب افتاده او, نز اصل.»ـ «غريبم, قصه ام چون غصه ام بسيار.

سخن پوشيده بشنو, اسب من مرده ست واصلم پير و پژمرده ست,غم دل با تو گويم, غار!

كبوترهاي جادوي بشارتگوي,نشستند و تواند بود و بايد بودها گفتند.بشارت ها به من دادند و سوي لانه شان رفتند.

من آن كالام را دريا فرو برده,گله م را گرگ ها خورده,من آن آوارة اين دشت بي فرسنگ.

من آن شهر اسيرم, ساكنانش سنگ.ولي گويا دگر اين بينوا شهزاده بايد دخمه اي جويد.

دريغا دخمه اي درخورد اين تنهاي بدفرجام نتوان يافت.كجائي اي حريق؟ اي سيل؟ اي آوار؟

اشارت ها درست و راست بود, اما بشارت ها,ببخشا گر غبارآلود راه و شوخگينم, غار!

درخشان چشمه پيش چشم من خوشيد.فروزان آتشم را باد خاموشيد.,فكندم ريگ ها را يك به يك در چاه.

همه امشاسپندان را بنام آواز دادم ليك,به جاي آب دود از چاه سر بركرد, گفتي ديو مي گفت: آه.

مگر ديگر فروغ ايزدي آذر مقدس نيست؟مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نيست؟

زمين گنديد, آيا برفراز آسمان كس نيست؟گسسته است زنجير هزار اهريمني تر زآنكه دربند دماوندست؛

پشوتن مرده است آيا؟و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سياهي كرده است آيا؟ . . .»

سخن مي گفت, سر در غار كرده, شهريار شهر سنگستان.سخن مي گفت با تاريكي خلوت.

تو پنداري مغي دلمرده در آتشگهي خاموش,ز بيداد انيران شكوه ها مي كرد.ستم هاي فرنگ و ترك و تازي را

شكايت با شكسته بازوان ميترا مي كرد.غمان قرن ها را زار مي ناليد.حزين آواي او در غار مي گشت و صدا مي كرد.

ـ «. . . غم دل با تو گويم, غار!بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست؟»صدا نالنده پاسخ داد:«. . . آري نيست؟»

 

مهدی اخوان

+   پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 1:6   نیستانی  | 


نشسته ماه بر گردونه عاج.

به گردون می رود فریاد امواج.

چراغی داشتم ,کردند خاموش.

خروشی داشتم ,کردند تاراج....


( فريدون مشيری )
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 20:31   نیستانی  | 



اهل كاشانم.
روزگارم بد نيست.
تكه ناني دارم، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستاني، بهتر از آب روان.


و خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.


من مسلمانم.
قبله ام يك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجادة من.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتي مي خانم
كه اذانش را باد، گفته باشد سر گلدستة سرو.
من نمازم را، پي «تكبيره الاحرام» علف مي خوانم،
پي «قد قامت» موج.


كعبه ام بر لب آب،
كعبه ام زير اقاقي هاست.
كعبه ام مثل نسيم، مي رود باغ به باغ، مي رود شهر به شهر.


«حجرالاسود» من روشني باغچه است.


اهل كاشانم.
پيشه ام نقاشي است:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.
چه خيالي، چه خيالي، . . . مي دانم
پرده ام بي جان است.
خوب مي دانم، حوض نقاشي من بي ماهي است.


اهل كاشانم.
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك «سيلك».
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.


پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد، آسمان آبي بود،
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
پدرم وقتي مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسيد: چند من خربزه مي خواهي؟
من از او پرسيدم: دل خوش سيري چند؟


پدرم نقاشي مي كرد.
تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
خط خوبي هم داشت.


باغ ما در طرف ساية دانايي بود.
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،
باغ ما نقطة برخورد نگاه و قفس و آينه بود.
باغ ما شايد، قوسي از دايرة سبز سعادت بود.
ميوة كال خدا را آن روز، مي جويدم در خواب.
آب بي فلسفه مي خوردم.
توت بي دانش مي چيدم.
تا اناري تركي بر مي داشت، دست فوارة خواهش مي شد.
تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.
شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت.
فكر، بازي مي كرد.
زندگي چيزي بود، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار.
زندگي در آن وقت، صفي از نور و عروسك بود،
يك بغل آزادي بود.
زندگي در آن وقت، حوض موسيقي بود.


طفل، پاورچين پاورچين، دور شد كم كم در كوچة سنجاقك ها.
بار خود را بستم، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون
دلم از غربت سنجاقك پر.


من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پلة مذهب بالا.
تا ته كوچة شك،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سكوت خواهش،
تا صداي پر تنهايي.


چيزها ديدم در روي زمين:
كودكي ديدم، ماه را بو مي كرد.
قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.
نردباني كه از آن، عشق مي رفت به بام ملكوت.
من زني را ديدم، نور در هاون مي كوبيد.
ظهر در سفرة آنان نان بود، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسة داغ محبت بود.


من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست
و سپوري كه به يك پوستة خربزه مي برد نماز.


بره اي را ديدم، بادبادك مي خورد.
من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.
در چراگاه «نصيحت» گاوي ديدم سير.


شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: «شما»


من كتابي ديدم، واژه هايش همه از جنس بلور.
كاغذي ديدم، از جنس بهار.
موزه اي ديدم دور از سبزه،
مسجدي دور از آب.
سر بالين فقيهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سؤال.


قاطري ديدم بارش «انشا»
اشتري ديدم بارش سبد خالي «پند و امثال«.
عارفي ديدم بارش «تننا ها يا هو».


من قطاري ديدم، روشنايي مي برد.
من قطاري ديدم، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت.
من قطاري ديدم، كه سياست مي برد (و چه خالي مي رفت.)
من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.
و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي
خاك از شيشة آن پيدا بود:
كاكل پوپك،
خال هاي پر پروانه،
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچة تنهايي.
خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روز چناري به زمين مي آيد.
و بلوغ خورشيد.
و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح.


پله هايي كه به گلخانة شهوت مي رفت.
پله هايي كه به سردابة الكل مي رفت.
پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك رياضي حيات،
پله هايي كه به بام اشراق،
پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت.


مادرم آن پايين
استكان ها را در خاطرة شط مي شست.


شهر پيدا بود:
رويش هندسي سيمان، آهن، سنگ.
سقف بي كفتر صدها اتوبوس.
گل فروشي گل هايش را مي كرد حراج.
در ميان دو درخت گل ياس، شاعري تابي مي بست.
پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد.
كودكي هستة زردآلو را، روي سجادة بيرنگ پدر تف مي كرد.
و بزي از «خزر» نقشة جغرافي، آب مي خورد.


بند رختي پيدا بود: سينه بندي بي تاب.


چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي،
مرد گاري چي در حسرت مرگ.


عشق پيدا بود، موج پيدا بود.
برف پيدا بود، دوستي پيدا بود.
كلمه پيدا بود.
آب پيدا بود، عكس اشيا در آب.
سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حيات.
شرق اندوه نهاد بشري.
فصل ول گردي در كوچة زن.
بوي تنهايي در كوچة فصل.


دست تابستان يك بادبزن پيدا بود.


سفر دانه به گل.
سفر پيچك اين خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاك.
ريزش تاك جوان از ديوار.
بارش شبنم روي پل خواب.
پرش شادي از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت كلام.


جنگ يك روزنه با خواهش نور.
جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد.
جنگ تنهايي با يك آواز.
جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل.
چنگ خونين انار و دندان.
جنگ «نازي»ها با ساقة ناز.
جنگ طوطي و فصاحت با هم.
جنگ پيشاني با سردي مهر.


حملة كاشي مسجد به سجود.
حملة باد به معراج حباب صابون.
حملة لشگر پروانه به برنامة «دفع آفات».
حملة دستة سنجاقك، به صف كارگر «لوله كشي».
حملة هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.
حملة واژه به فك شاعر.


فتح يك قرن به دست يك شعر.
فتح يك باغ به دست يك سار.
فتح يك كوچه به دست دو سلام.
فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي
فتح يك عيد به دست دو عروسك، يك توپ.


قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر.
قتل يك قصه سر كوچة خواب.
قتل يك غصه به دستور سرود.
قتل مهتاب به فرمان نئون.
قتل يك بيد به دست «دولت».
قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ.


همة روي زمين پيدا بود:
نظم در كوچة يونان مي رفت.
جغد در «باغ معلق» مي خواند.
باد در گردنة خيبر، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند.
روي درياچة آرام «نگين»، قايقي گل مي برد.
در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود.


مردمان را ديدم.
شهرها را ديدم.
دشت ها را، كوه ها را ديدم.
آب را ديدم، خاك را ديدم.
نور و ظلمت را ديدم.
و گياهان را در نور، و گياهان را در ظلمت ديدم.
جانور را در نور، جانور را در ظلمت ديدم.
و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت ديدم.


اهل كاشانم، اما
شهر من كاشان نيست.
شهر من گم شده است.
من با تاب، من با تب
خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام.


من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم.
من صداي نفس باغچه را مي شنوم
و صداي ظلمت را، وقتي از برگي مي ريزد.
و صداي، سرفة روشني از پشت درخت،
عطسة آب از هر رخنة سنگ،
چكچك چلچله از سقف بهار.
و صداي صاف، باز و بسته شدن پنجرة تنهايي.
و صداي پاك، پوست انداختن مبهم عشق،
متراكم شدن ذوق پريدن در بال
و ترك خوردن خودداري روح.
من صداي قدم خواهش را مي شنوم
و صداي، پاي قانوني خون را در رگ،
ضربان سحر چاه كبوترها،
تپش قلب شب آدينه،
جريان گل ميخك در فكر،
شيهة پاك حقيقت از دور.
من صداي وزش ماده را مي شنوم
و صداي، كفش ايمان را در كوچة شوق.
و صداي باران را، روي پلك تر عشق،
روي موسيقي غمناك بلوغ،
روي آواز انارستان ها.
و صداي متلاشي شدن شيشة شادي در شب،
پاره پاره شدن كاغذ زيبايي،
پر و خالي شدن كاسة غربت از باد.


من به آغاز زمين نزديكم.
نبض گل ها را مي گيرم.
آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.


روح من در جهت تازة اشيا جاري است.
روح من كم سال است.
روح من گاهي از شوق، سرفه اش مي گيرد.
روح من بيكار است:
قطره هاي باران را، درز آجرها را، مي شمارد.
روح من گاهي، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.


من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من نديدم بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين.
رايگان مي بخشد، نارون شاخة خود را به كلاغ.
هر كجا برگي هست، شور من مي شكفد.
بوتة خشخاشي، شست و شو داده مرا در سيلان بودن.


مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم.
مثل يك گلدان، مي دهم گوش به موسيقي روييدن.
مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم.
مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم.
مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي.


تا بخواهي خورشيد، تا بخواهي پيوند، تا بخواهي تكثير.


من به سيبي خوشنودم
و به بوييدن يك بوتة بابونه.
من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم.
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.
و نمي خندم اگر فلسفه اي، ماه را نصف كند.
من صداي پر بلدرچين را، مي شناسم،
رنگ هاي شكم هوبره را، اثر پاي بز كوهي را.
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد،
سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، باز كي مي ميرد،
ماه در خواب بيابان چيست،
مرگ در ساقة خواهش
و تمشك لذت، زير دندان هم آغوشي.


زندگي رسم خوشايندي است.
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،
پرشي دارد اندازة عشق.
زندگي چيزي نيست، كه لب طاقچة عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبة دستي است كه مي چيند.
زندگي نوبر انجير سياه، در دهان گس تابستان است.
زندگي، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگي تجربة شب پره در تاريكي است.
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشة مسدود هواپيماست.
خبر رفتن موشك به فضا،
لمس تنهايي «ماه»،
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.


زندگي شستن يك بشقاب است.


زندگي يافتن سكة دهشاهي در جوي خيابان است.
زندگي «مجذور» آينه است.
زندگي گل به «توان» ابديت،
زندگي «ضرب» زمين در ضربان دل ما،
زندگي «هندسة» ساده و يكسان نفسهاست.


هر كجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچ هاي غربت؟


من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است، كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچكس كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لالة قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست.
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد


چترها را بايد بست،
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همة مردم شهر، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير باران بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي،
زندگي آب تني كردن در حوضچة «اكنون» است.


رخت ها را بكنيم:
آب در يك قدمي است.


روشني را بچشيم.
شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را.
گرمي لانة لكلك را ادراك كنيم.
روي قانون چمن پا نگذاريم.
در موستان گرة ذايقه را باز كنيم.
و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.
و نگوييم كه شب چيز بدي است.
و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ.


و بياريم سبد
ببريم اين همه سرخ، اين همه سبز.


صبح ها نان و پنيرك بخوريم.
و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام.
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت.
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند.
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد.
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون.
و بدانيم اگر كرم نبود، زندگي چيزي كم داشت.
و اگر خنج نبود، لطمه مي خورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود، دست ما در پي چيزي مي گشت.
و بدانيم اگر نور نبود، منطق زندة پرواز دگرگون مي شد.
و بدانيم كه پيش از مرجان، خلائي بود در انديشة درياها.


و نپرسيم كجاييم،
بو كنيم اطلسيتازة بيمارستان را.


و نپرسيم كه فوارة اقبال كجاست.
و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است.
و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي، چه شبي داشته اند.


پشت سر نيست فضايي زنده.
پشت سر مرغ نمي خواند.
پشت سر باد نمي آيد.
پشت سر پنجرة سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است.
پشت سر خستگي تاريخ است.
پشت سر خاطرة موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد.


لب دريا برويم،
تور در آب بيندازيم
و بگيريم طراوت را از آب.


ريگي از روي زمين برداريم
وزن بودن را احساس كنيم.


بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
(ديده ام گاهي در تب، ماه مي آيد پايين،
مي رسد دست به سقف ملكوت.
ديده ام، سهره بهتر مي خواند.
گاه زخمي كه به پا داشته ام
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است.
گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس.)
و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونة يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشة انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجرة سرخ ـ گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت، پر اكسيژن مرگ است.)


در نبنديم به روي سخن زندة تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم.


پرده را برداريم:
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.
بگذاريم بلوغ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.
چيز بنويسد.
به خيابان برود.


ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجة‌يك بانك چه در زير درخت.


كار ما نيست شناسايي «راز» گل سرخ،
كار ما شايد اين است
كه در «افسون» گل سرخ شناور باشيم.
پشت دانايي اردو بزنيم.
دست در جذبة يك برگ بشوييم و سر خوان برويم.
صبح ها وقتي خورشيد، در مي آيد متولد بشويم.
هيجان ها را پرواز دهيم.
روي ادراك فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنيم.
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي «هستي».
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.
نام را باز ستانيم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.


كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم.

كاشان ، قريه چنار ، تابستان ۱۳۴۳

( سهراب سپهری )
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 20:22   نیستانی  | 



عاقبت ای خاك جان‌بخش وطن! می‌سازمت
گر هزاران ره شوی ویرانه، من می‌سازمت
گاه بیلم در كف و گاهی قلم، یعنی كه من
با قلم یا بیل، ای خاك كهن! می‌سازمت
آب اگر سفیانیان عصر بستندم به روی
من به آب اشك چشم خویشتن می‌سازمت
من قوی‌بازویم و با آبروی و كارگر
با غبار صورت و خون بدن می‌سازمت
خصم گر همچون شهیدان پیكرم درگور كرد
من برون از گور گشته با كفن می‌سازمت
من سلیمان صاحبِ خوانم، نیم من خشتمال
هستم و بر رغم خصم اهرمن می سازمت

( حیدر یغمای نیشابوری )
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 20:14   نیستانی  | 


مریز آبروی سرازیر ما را
به ما باز ده نان و انجیر ما را

خدایا اگر دستبند تجمل

نمی‌بست دست کمانگیر ما را

کسی تا قیامت نمی‌کرد پیدا
از آن گوشه‌ی کهکشان تیر ما را ر

را ولی خسته بودیم و یاران همدل
به نانی گرفتند شمشیر ما را

ولی خسته بودیم و میبرد طوفان
تمام شکوه اساطیر ما را

طلا را که مس کرد دیگر ندانم
چه خاصیتی بود اکسیر ما را

( محمد کاظم کاظمی )
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 20:4   نیستانی  | 



غروب درنفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

وسفره ام که تهی، بود بسته خواهدشد

ودرحوالی شبهای عید ، همسایه!

صدای گریه نخواهی شنید، همسایه!

همان غریبه که قلک نداشت، خواهد رفت

وکودکی که عروسک نداشت ، خواهد رفت

منم تمام افق را به رنج گردیده

منم که هرکه مرا دیده درگذر دیده

منم که نانی اگر داشتم ، از آجر بود

وسفره ام که نبود، ازگرسنگی پربود

...


اگرچه متهم جرم مستند بودم

اگرچه لایق سنگینی لحد بودم

دم سفر مپسندید نا امید مرا

ولو دروغ، عزیزان! بِحِل کنید مرا

تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم ، پیاده خواهم رفت

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان

ومستجاب شود باقی دعا هاتان

همیشه قلک فرزند های تان پرباد

ونان دشمن تان هرکه هست آجرباد

( شعری از محمد کاظم کاظمی دربازگشت مهاجرین افغان به وطنشان )

+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 19:46   نیستانی  | 




آن عاشقان شرزه كه با شب نزيستند

رفتند و شهر خفته ندانست كيستند

فريادشان تموج شط حيات بود

چون آذرخش در سخن خويش زيستند

مرغان پر گشوده ي طوفان كه روز مرگ

دريا و موج و صخره بر ايشان گريستند

مي گفتي اي عزيز ! سترون شده ست خاك

اينك ببين برابر چشم تو چيستند

هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز

باز آخرين شقايق اين باغ نيستند

( محمدرضا شفيعي کدکنی )

+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 19:32   نیستانی  | 




ترجيح مي دهم كه درختي باشم

در زير تازيانه ي كولاك و آذرخش

با پويه ي شكفتن و گفتن

تا

رام صخره اي

در ناز و در نوازش باران

خاموش ار براي شنفتن

( محمدرضا شفيعي کدکنی )


+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 19:31   نیستانی  | 



نفسم گرفت ازين شب در اين حصار بشكن

در اين حصار جادويي روزگار بشكن

چو شقاي از دل سنگ برآر رايت خون

به جنون صلابت صخره ي كوهسار بشكن

تو كه ترجمان صبحي به ترنم و ترانه

لب زخم ديده بگشا صف انتظار بشكن

سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي؟

تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكن

بسراي تا كه هستي كه سرودن است بودن

به ترنمي دژ وحشت اين ديار بشكن

شب غارت تتاران همه سو فكنده سايه

تو به آذرخشي اين سايه ي ديوسار بشكن

ز برون كسي نيايد چو به ياري تو اينجا

تو ز خويشتن برون آ سپه تتار بشكن

( محمدرضا شفيعي کدکنی )



+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 19:30   نیستانی  | 




هيچ مي داني چرا چون موج

در گريز از خويشتن پيوسته مي كاهم ؟

زان كه بر اين پرده ي تاريك اين خاموشي نزديك

آنچه مي خواهم نمي بينم

و آنچه مي بينم نمي خواهم


( محمدرضا شفيعي کدکنی )
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 19:28   نیستانی  | 




آخرين برگ سفرنامه ي باران

اين است

كه زمين چركين است

( محمدرضا شفيعي کدکنی )
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 19:27   نیستانی  | 



با آن كه شب است و راه فريادي

در هيچ سوي افق نمي بينم

با اين همه از لبان صداميد

اين زمزمه را دوباره مي خوانم

باشد كه ز روزني گذر گيرد

شايد روزي كبوتري چاهي

اين زمزمه را دوباه سر گيرد

وانگاه به شادي هزاران لب

آزاد به هر كرانه پر گيرد

( محمدرضا شفيعي کدکنی )
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 19:26   نیستانی  | 



ای کاش آدمی وطنش را
همچون بنفشه ها
( در جعبه های خاک )
يک روز می توانست
همراه خويشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران، در آفتاب پاک

( محمدرضا شفيعي کدکنی )
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 19:24   نیستانی  | 



عمر من ديگر چون مردابي ست,

راكد و ساكت و آرام و خموش.

نه از او شعله كشد موج و شتاب.

نه در او نعره زند خشم و خروش.



گاهگه شايد يك ماهي پير

مانده و خسته در او بگريزد.

وز خراميدن پيرانة خويش

موجكي خرد و خفيف انگيزد.



يا يكي شاخة كم جرئت سيل,

راه گم كرده, پناه آوردش.

و ارمغان سفري دور و دراز,

مشعلي سرخ و سياه آوردش.



بشكند با نفسي گرم و غريب,

انزواي سيه و سردش را.

لحظه اي چند سراسيمه كند

دل آسودة بيدردش را.



يا شبي كشتي سرگرداني

لنگر اندازد در ساحل او.

ناخدا صبح چو هشيار شود,

بار و بن بر كند از منزل او.



يا يكي مرغ گريزنده كه تير

خورده در جنگل و بگريخته چست,

ديگر اينجا كه رسد, زار و ضعيف,

دست و پايش شود از رفتن سست؛



همچنان محتضر و خون آلود,

افتد, آسوده ز صياد, بر او.

بشكند آينة صافش را.

ماهيان حمله برند از همه سو.



گاهگه شايد مرغابي ها

خسته از روز بر او خيمه زنند؛

شبي آنجا گذرانند و سحر

سر و تن شسته و پرواز كنند.



ور نه مرداب چه ديده ست بعمر

غير شام سيه و صبح سپيد؟

روز ديگر ز پس روز دگر,

همچنان بي ثمر و پوچ و پليد؟



اي بسا شب كه بمرداب گذشت

زير سقف سيه و كوته ابر.

تا سحر ساكت و آرام گريست,

باز هم خسته نشد ابر ستبر.



و اي بسا شب كه بر او مي گذرد,

غرقه در لذت بيروح بهار.

او بمه مي نگرد, ماه باو,

شب درازست و قلندر بيكار.



مه كند در پس نيزار غروب,

صبح رويد ز دل بحر خموش.

همه اينست و جز اين چيزي نيست

عمر بي حادثة بي جر و جوش.



دفتر خاطره اي پاك سپيد,

نه در او رسته گياهي, نه گلي؛

نه بر او مانده نشاني نه, خطي,

اضطرابي, تپشي, خون دلي.



اي خوشا آمدن از سنگ برون,

سر خود را بسر سنگ زدن.

گر بود دشت, گذشتن هموار,

ور بود دره سرازير شدن.



اي خوشا زير و زبرها ديدن،

راه پر بيم و بلا پيمودن.

روز و شب رفتن و رفتن شب و روز,

جلوه گاه ابديت بودن.



عمر «من» اما چون مردابي ست,

راكد و ساكت و آرام و خموش.

نه در او نعره زند موج و شتاب,

نه از او شعله كشد خشم و خروش.


( مهدی اخوان ثالث )
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 19:22   نیستانی  | 




از تهي سرشار,

جويبار لحظه ها جاريست.

چون سبوي تشنه كاندر خواب بيند آب, واندر آب بيند سنگ,

دوستان و دشمنان را مي شناسم من.

زندگي را دوست مي دارم؛

مرگ را دشمن.

واي, اما ـ با كه بايد گفت اين؟ ـ من دوستي دارم

كه بدشمن خواهم از او التجا بردن.

جويبار لحظه ها جاري.

( مهدی اخوان ثالث )
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 19:19   نیستانی  | 



در فلق بود که پرسید سوار
اسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت
به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و تورا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خشخشی می شنوی
کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا
جوجه بردارد از لانه ی نور
واز او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟

( سهراب سپهری )
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 18:38   نیستانی  | 



آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا بی وفا حالا كه من افتاده ام از پاچرا
نوشدارویی نوشدارویی نوشدارویی و
بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل سنگدل سنگدل این
زودتر میخواستی حالا چرا
عمر مارا مهلت امروز و فردای تو نیست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا
نازنينا نازنينا نازنينا ما به ناز تو
جوانی داده ايم
ديگر اكنون با جوانان
ناز كن با ما چرا
وه كه با اين عمر های كوته بی اعتبار
اينهمه غافل شدن از چون منی شيدا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند
در شگفتم من در شگفتم من
نمی پاشد ز هم دنيا چرا
شهريارا بي حبيب خود نمی كردی سفر
راه عشق است اين يكی بي مونس و تنها چرا

( شهريار )
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 18:33   نیستانی  | 



به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

( سهراب سپهری )
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 18:29   نیستانی  | 


الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشای
د ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها
حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

( حافظ )
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 18:18   نیستانی  | 



بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من


سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید_ والسلام


( مولوی )
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 18:0   نیستانی  | 


علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا
که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن
که نگیتن پادشاهی دهد از کرم گدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

به جز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوشت عهد بندد زمیان پاکبازان
چو علی که می تواند که به سر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را

به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که زکوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آنکه شاید برسد به خاک پایش
چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که زجان ما بگردان ره آفت قضا را

چو زنم چو نای هر دم ز نوای شوق تو دم
که من غریب خوش تر بنوازد این نوا را

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام شنایی بنوازد آشنا را

زنوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا

( شهریار )
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 17:55   نیستانی  | 



آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره جامه تان بر تن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون گاه سر گه پا
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده. بس مدهوش
می رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید:
"آی آدمها.."
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رساتر
از میان آبهای دور یا نزدیک
باز در گوش این نداها

( نیما یوشیج )
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 17:52   نیستانی  | 


نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،

نمی‌خواهم بدانم کوزه گر از اندام خاکم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشدبه دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یک ریز و پی‌در پی

دمش را بر گلویم سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من، سکوت مرگبارم را

( دکتر علی شریعتی)
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 17:48   نیستانی  | 



باز باران,

با ترانه,

با گهرهاي فراوان

مي خورد بر بامِ خانه

*

من به پشتِ شيشهْ تنها

ايستاده:

در گذرها رودها راه اوفتاده.

*
شاد و خرّم

يك دو سه گنجشكِ پرگو

باز هر دم

مي پرند اين سو و آن سو

*
مي خورد بر شيشه و در

مشت و سيلي

آسمان امروز ديگر

نيست نيلي

*
يادم آرد روزِ باران

گردشِ يك روز ديرين

خوب و شيرين

تويِ جنگل هاي گــــيلان:

*
كودكي ده ساله بودم

شاد و خرّم

نرم و نازك

چست و چابك

*
از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

*

آسمان آبي چو دريا

يك دو ابر اينجا و آنجا

چون دلِ من روزِ روشن.

*

بوي جنگل, تازه و تر

همچو مي, مستي دهنده

بر درختان مي زدي پَر

هر كجا زيبا پرنده.

*

بركه ها آرام و آبي

برگ و گل هر جا نمايان

چترِ نيلوفر, درخشان

آفتابي.

*

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشيده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دَم به دَم در شور و غوغا.

*

رودخانه,

با دو صد زيباْ ترانه

زيرِ پاهاي درختان

چرخ مي زد... چرخ مي زد همچو مستان.

*

چشمه ها چون شيشه هاي آفتابي

نرم و خوش در جوش و لرزه

تويِ آنها سنگ ريزه

سرخ و سبز و زرد و آبي.

*

با دو پاي كودكانه

مي دويدم همچو آهو,

مي پريدم از سرِ جو,

دور مي گشتم ز خانه.

*

مي پراندم سنگ ريزه

تا دهد بر آب لرزه

بهرِ چاه و بهرِ خاله

مي شكستم كَـردِه خاله (1)

*

مي كشانيدم به پايين

شاخه هاي بيدمشكي

دست من مي گشت رنگين

از تمشكِ سرخ و مشكي

*

مي شنيدم از پرنده

داستان هاي نهاني

از لبِ بادِ وزنده

رازهايِ زندگاني.

*

هر چه مي ديدم در آنجا

بود دلكش, بود زيبا

شاد بودم,

مي سرودم:

*

" روز! اي روزِ دلارا!

داده ات خورشيدِ رخشان

اين چنين رخسارِ زيبا,

ورنه بودي زشت و بي جان!

*

اين درختان

با همه سبزيّ و خوبي

گو, چه مي بودند جز پاهاي چوبي

گر نبودي مهرِ رخشان!

*

روز! اي روز دلارا!

گر دلارايي ست از خورشيد باشد.

اي درختِ سبز و زيبا!

هر چه زيبايي ست از خورشيد باشد..."

*

اندك اندك, رفته رفته, ابرها گشتند چيره

آسمان گرديد تيره

بسته شد رخسارهء خورشيدِ رخشان

ريخت باران, ريخت باران.

*

جنگل از بادِ گريزان

چرخ ها مي زد چو دريا.

دانه هاي گردِ باران

پهن مي گشتند هر جا.

*

برق چون شمشيرِ بـرّان

پاره مي كرد ابرها را

تندرِ ديوانه غـرّان

مشت مي زد ابرها را.

*

رويِ بركه, مرغِ آبي

از ميانه, از كناره,

با شتابي

چرخ مي زد بي شماره

*

گيسويِ سيمينِ مِـه را

شانه مي زد دستِ باران,

بادها با فوتِ خوانا

مي نمودندش پريشان.

*

سبزه در زيرِ درختان

رفته رفته گشت دريا

تويِ اين دريايِ جوشان

جنگلِ وارونه پيدا.

*

بس دلارا بود جنگل!

به! چه زيبا بود جنگل!

بس ترانه, بس فسانه,

بس فسانه, بس ترانه

*

بس گوارا بود باران!

به! چه زيبا بود باران!

مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني

رازهايِ جاوداني, پندهايِ آسماني:

*

" بشنو از من, كودكِ من!

پيشِ چشمِ مردِ فردا

زندگاني – خواه تيره, خواه روشن –

هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا! "

(گلچين گیلانی)

(1)كرده خاله: ني يا چوبي كه سطل را به آن مي نهند و از چاه آب مي كشند.







+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 17:41   نیستانی  | 



از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزاندان آدم

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد

گر چه آدم زنده بود



از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود



بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت بر نگشت



قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوب ها تهی است

صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است

صحبت از عیسی موسی محمد نا به جاست

قرن موسی چمبه ها است



من که از پزمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندریت ایام زهرم در پیاله زهرمارم در سبوست

مرگ او را چگونه باور کنم



صحبت از پزمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشمان خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آن چه این نامردان با جان انسان می کنند



صحبت از پزمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیلبان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است




<<فریدون مشیری>>
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 17:23   نیستانی  | 



بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهان خانه' جانم گل ياد تو درخشيد
عطر صد خاطره پيچيد، باغ صد خاطره خنديد
يادم آيد كه شبی با هم آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم در آن خلوت دل خسته و گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه' ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورد به مهتاب
شب و صحرا، گل و سنگ
همه دل داد به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتی از اين عشق حذر كن
لحظه ای چند بر اين آب نظر كن
آب آينه’ عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كنی چندی از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی
من نرميدم نگسستم
باز گفتم كه تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتادم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم
مرغ شب ناله' تلخی زد و بگريخت
اشك در چشم تو لغزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابی نشنيدم
پای در دامن اندوه كشيدم
نگسستن، نرميدم
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكنی ديگر از آن كوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم

(فریدون مشیری)
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 17:19   نیستانی  | 

افسوس!
آفتاب

مفهوم بی‌دریغ عدالت بود و
آنان به عدل شیفته بودند و
اکنون
با آفتاب‌گونه‌یی
آنان را
این‌گونه
دل
فریفته بودند!

ای کاش می‌توانستم
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم
تا باورم کنند.

ای کاش می‌توانستم
ــ یک لحظه می‌توانستم ای کاش ــ
بر شانه‌های خود بنشانم
این خلق بی‌شمار را،
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست
و باورم کنند.

ای کاش
می‌توانستم!

("با چشم‌ها" از دفتر "مرثیه‌های خاک" - احمد شاملو
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 17:14   نیستانی  | 


یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسته بود

زار و زار گریه می کردن پریا
.مث ابرای باهار گریه می کردن پریا

گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
.از شبق مشکی ترک
رو به رو شون تو افق شهر غلامای اسیر
پشتشون سرد و سیا قلعه ی افسانه ی پیر.
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
...از عقب از توی برج ناله ی شبگیر می اومد

ــ پریا! گشنه تونه؟»
پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسه شدین؟
مرغ پر بسه شدین؟
چیه این های های تون
«گریه تون وای وای تون؟

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
...مث ابرای باهار گریه می کردن پریا

¨

ــ پریای نازنین»
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد؟
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کندتون؟
نمی ترسین پریا؟
نمیایین به شهر ما؟
شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میادــ

!پریا
قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین
اسب سفید نقره نل
،یال و دم اش رنگ عسل
!مرکب صر صر تک من
!آهوی آهن رگ من
!گردن و ساق اش ببینین
!باد دماغ اش ببینین

امشب تو شهر چراغونه
خونه ی دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبک می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچه ی خندون می ریزن
نقل بیابون می ریزن
های می کشن
:هوی می کشن
!ــ شهر جای ما شد»
عید مردماس، دیب گله داره
دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دیب گله داره
«...سیاهی رو سیاس، دیب گله داره

!پریا
دیگه توک روز شیکسه
درای قلعه بسه
اگه تا زوده بلن شین
سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
.جینگ و جینگ ریختن زنجیر بردهاش میاد

آره! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لا به لا
.می ریزن ز دست و پا
،پوسیده ن، پاره می شن
:دیبا بیچاره می شن
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
سر به صحرا بذارن، کویر و نمک زار می بینن

[!عوضش تو شهر ما... [آخ! نمی دونین پریا
در برجا وا می شن؛ برده دارا رسوا می شن
غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن
هر کی که غصه داره
.غم شو زمین می ذاره
قالی می شن حصیرا
آزاد می شن اسیرا
اسیرا کینه دارن
داس شونو ور می دارن
!سیل می شن: شر شر شر
!آتیش می شن: گر گر گر
تو قلب شب که بدگله
!آتیش بازی چه خوش گله

!آتیش! آتیش!ــ چه خوبه
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده
به جستن و واجستن
...تو حوض نقره جستن

الان غلاما وایسادن که مشعلارو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن
به جائی که شنگولش کنن
سکه ی یه پولش کنن.
دست همو بچسبن
دور یارو برقصن
«حمومک مورچه داره، بشین و پاشو» در بیارن
«قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو» در بیارن
پریا! بسه دیگه های های تون
...گریه تون، وای وای تون!»

پریا هیچ چی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
...مث ابرای باهار گریه می کردن پریا

¨

ــ پریای خط خطی»
!لخت و عریون، پاپتی
شبای چله کوچیک
که تو کرسی، چیک و چیک
تخمه می شکستیم و بارون می اومد صداش تو ناودون می اومد
بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف
،قصه ی سبز پری زرد پری
قصه ی دختر شاه پریون، ــ
!شمائین اون پریا
اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه ی خاموش می خورین که دنیامون خال خالی یه، غصه و رنج خالی یه؟
دنیای ما عیونه
:هر کی می خواد بدونه
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره
!دلش خبردار داره

دنیای ما بزرگه
!پر از شغال و گرگه
!دنیای ماــ هی، هی، هی
!عقب آتیش ــلی، لی، لی
آتیش می خوای بالا ترک
...تا کف پات ترک ترک

دنیا ما همینه
!بخواهی نخواهی اینه

!خب، پریای قصه
مرغای پر شیکسه!
،آب تون نبود، دون تون نبود، چائی و قلیون تون نبود
کی بتون گفت که بیاین دنیا ما، دنیای واویلای ما
«قلعه ی قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟
پریا هیچ چی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
.مث ابرای باهار گریه می کردن پریا

¨

دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون ـ
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سرکنده شدن هسته شدن، انار سربسته شدن، امید شدن یأس شدن، ستاره ی نحس شدن...

وقتی دیدن ستاره
:به من اثر نداره
می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم
هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم ــ
یکی ش تنگ شراب شد
یکی ش دریای آب شد
یکی ش کوه شد و زق زد
...تو آسمون تتق زد

شرابه رو سر کشیدم
پاشنه رو ور کشیدم
زدم به دریا تر شدم، از اون ورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای کوه رسیدم
:اون ور کوه ساز می زدن، هم پای آواز می زدن

ــ دلنگ دلنگ! شاد شدیم»
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب کرد
:کلی برنج تو آب کرد

!خورشید خانوم! بفرمائین
!از اون بالا بیاین پائین

ما ظلمو نفله کردیم
.آزادی رو قبله کردیم

از وقتی خلق پاشد
.زنده گی مال ما شد

از شادی سیر نمی شیم
دیگه اسیر نمی شیم

ها جستیم و واجستیم
تو حوض نقره جستیم
سیب طلا رو چیدیم
«...به خونه مون رسیدیم

¨

بالای رفتیم دوغ بود
،قصه ی بی بی م دروغ بود
پائین اومدیم ماست بود
:قصه ی ما راست بود

قصه ی ما به سر رسید
،کلاغه به خونه ش نرسید
هاچین و واچین
!زنجیر و ورچین

احمد شاملو
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 17:10   نیستانی  | 



سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

(مهدی اخوان ثالث)
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 17:4   نیستانی  | 


- "به كجا چنين شتابان؟"

گون از نسيم پرسيد.

- "دل من گرفته زينجا،

هوس سفر نداري

ز غبار اين بيابان؟"

- "همه آرزويم؛ اما

چه كنم كه بسته پايم..."

- "‌به كجا چنين شتابان؟"

- "به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم..."

- "سفرت به خير؛ اما، تو و دوستي، خدا را

چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي،

به شكوفه‌ها، به باران،

برسان سلام ما را.
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 16:9   نیستانی  | 



در آينه دوباره نمايان شد:

با ابر گيسوانش در باد،

باز آن سرود سرخ «اناالحق»

ورد زبان اوست.

تو در نماز عشق چه خواندي؟

كه سالهاست

بالاي دار رفتي و اين شحنه‌هاي پير

از مرده‌ات هنوز

پرهيز مي‌كنند.

نام ترا، به رمز

رندان سينه‌چاك نشابور

در لحظه‌هاي مستي - مستي و راستي -

آهسته زير لب

تكرار مي‌كنند.

وقتي تو، روي چوبه‌ي دارت،

خموش و مات

بودي، ما

انبوه كركسان تماشا،

با شحنه‌هاي مامور:

مامورهاي معذور، همسان و همسكوت مانديم.

خاكستر ترا

باد سحرگهان

هر جا كه برد،

مردي ز خاك روييد.

در كوچه‌باغ‌هاي نشابور،

مستان نيمشب، به ترنم

آوازهاي سرخ ترا

باز

ترجيع‌وار زمزمه كردند.

نامت هنوز ورد زبان‌هاست.

محمدرضا شفيعي کدکنی
(1348، تهران)
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 16:7   نیستانی  | 



حسرت نبرم به خواب آن مرداب

كآرام درون دشت شب خفته‌ست

دريايم و نيست باكم از توفان:

دريا همه عمر خوابش آشفته‌ست

محمدرضا شفيعي کدکنی
(1346،تهران)
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 16:1   نیستانی  |