تبليغاتX
نغمه های ماندگار

نغمه های ماندگار

خبرای بدی از دنیا میاد! رفیقکم!

شنیدم پریده رنگ سرخ پرچما یه کم!

شنیدم لنین تو تگزاس سه تا کارخونه زده!

شنیدم فیدل نشون مک دونالدُ بلده!

شنیدم که تروتسکی با تبر تو گردنش،

شده آرتیست یه فیلم هالیوودی با زنش!

وقتی عکس چه شده تی شرت خواننده ی رپ،

دیگه آبرویی باقی می مونه برای چپ؟

 

چپا چپ کردنُ آوردنشون به راه راست!

بگو سرزمین موعود برابری کجاست؟

پیش قدرت ربات کنف شدن کارگرا!

شکر نی شکرای کوبا شد کوکا کولا!

 

شنیدم که هوشه مین رئیس سازمان سیاس!

استالین یه گله دار دم کلفت تو آمریکاس!

خیلیا می گن آلنده شده تاجر سهام!

دست لخ والسا رُ دیدن تو جیب عموسام!

شنیدم مائو تو غرب رستوران چینی زده!

مالکوم x هزار دفعه به رستورانش اومده!

دیگه حرمتی نداره نه مسلسل، نه قلم!

خبرای بدی از دنیا میاد! رفیقکم!

 

چپا چپ کردنُ آوردنشون به راه راست!

بگو سرزمین موعود برابری کجاست؟

کارگرها کم آوردن پیش قدرت ربات!

هر چی نی شکر تو کوباس شده وقف آبنبات!

 

یغما گلرویی


+   چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 17:34   نیستانی  | 


ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم،
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام، در آندم که بر جا مرده ماران خفتگانند،
در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم ياد آوری يا نه، من از يادت نمی کاهم،
ترا من چشم در راهم.

( نيما یوشيج )
+   پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 20:6   نیستانی  | 


ا

اسب سفيد وحشي
بر آخور ايستاده گران ‎سر
انديشناك سينه مفلوك دشتهاست
اندوهناك قلعه خورشيد سوخته ‌ست
با سر غرورش امّا دل با دريغ ريش

عطر قصيل تازه نمي گيردش به خويش
اسب سفيد وحشي ـ سيلاب دره ‎ها
بسيار صخره ‎وار كه غلطيده بر نشيب
رم داده پر شكوه گوزنان
بسيار صخره ‎وار ، كه بگسسته از فراز
تازانده پر غرور پلنگان

اسب سفيد وحشي ، با نعل نقره‎گون
بس قصّه‎ها نوشته به طومار جاده‎ها
بس دختران ربوده زِ درگاه غرفه‎ها

خورشيد بارها به گذرگاه گرم خويش
از اوج قلّه بر كفل او غروب كرد
مهتاب بارها به سراشيب جلگه‎ ها
بر گردن ستبرش پيچيد شال زرد
كهسار بارها به سحرگاه پر نسيم
بيدار شد زِ هلهله سم او زِ خواب
اسب سفيد وحشي اينك گسسته يال
بر آخور ايستاده غضبناك
سم مي‎ زند به خاك
گنجشكهاي گرسنه از پيش پاي او
پرواز مي‎كنند
ياد عنان گسيختگيهاش
در قلعه‎هاي سوخته ره باز مي ‌كنند
اسب سفيد سركش
بر راكب نشسته گشوده است يال خشم
جوياي عزم گمشده اوست
مي ‎پرسدش زِ ولوله صحنه ‎هاي گرم
مي‌ سوزدش به طعنه خورشيدهاي شرم
با راكب شكسته ‎دل امّا نمانده هيچ
نه تركش و نه خفتان ، شمشير مرده است
خنجر شكسته در تن ديوار
عزم سترگ مرد بيابان فسرده است :

« اسب سفيد وحشي ! مشكن مرا چنين !
بر من مگير خنجر خونين چشم خويش
آتش مزن به ريشه خشم سياه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خويش
گرگ غرور گرسنه من » ...

« اسب سفيد وحشي !
شمشير مرده است
خالي شده‌ست سنگر زينهاي آهنين
هر مرد كاو فشارد دست مرا زِ مهر
مار فريب دارد پنهان در آستين » ...

« اسب سفيد وحشي !
در بيشه‎زار چشمم جوياي چيستي ؟
آنجا غبار نيست ، گلي رسته در سراب
آنجا پلنگ نيست ، زني خفته در سرشك
آنجا حصار نيست ، غمي بسته راه خواب » ...

« اسب سفيد وحشي !
سر با بخور گند هوسها بياكنم
نيرو نمانده تا كه فرو ريزمت به كوه
سينه نمانده تا كه خروشي به پا كنم »

« اسب سفيد وحشي !
خوش باش با قصيلِ ‎تر خويش »

« اسب سفيد وحشي امّا گسسته يال
انديشناك قلعه مهتاب سوخته‌ست
گنجشكهاي گرسنه از گرد آخورش

پرواز كرده ‎اند
ياد عنان گسيختگيهاش
در قلعه‎هاي سوخته ره باز كرده‎اند .


( منوچهر آتشي )
+   پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 19:51   نیستانی  | 




دراين سرای بي كسی ، كسی بدرنميزند
به دشت پرملال ما ، پرنده پر نمی زند

يكی ز شب گرفتگان چراغ بر نميكند
كسی به كوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار اين غبار بی سوار
دريغ كز شبی چنين سپيده پر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نمی زند

گذر گهی است پر ستم كه اندرو بغير غم
يكی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

چه چشم پاسخ است از اين دريچه های بسته ات ؟
برو كه هيچكس ندا به گوش كر نمی زند

نه سايه دارم و نه بر ، بيفكنندم و سزاست
اگر نه ، بر درخت تر كسی تبر نمی زند

( هوشنگ ابتهاج )
+   پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 14:56   نیستانی  | 


همه ي هستي من آيه ي تاريکيست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد


من در اين آيه ترا آه کشيدم ، آه
من در اين آيه تو را
به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگي شايد
يک خيابان درازست که هر روز زني با زنبيلي از آن ميگذرد
زندگي شايد
ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفليست که از مدرسه بر مي گردد
 زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ، در فاصله ي رخوتناک دو
همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
که کلاه از سر بر ميدارد
و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد " صبح بخير "


زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
که نگاه من ، در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازد
و در اين حسي است
که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت


در اتاقي که به اندازه ي يک تنهاييست
دل من
که به اندازه ي يک عشقست
به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گل ها در گلدان
به نهالي که تو در باغچه ي خانه مان کاشته اي
و به آواز قناري ها
که به اندازه ي يک پنجره ميخوانند

آه...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من ،
آسمانيست که آويختن پرده اي آنرا از من ميگيرد
سهم من پايين رفتن از يک پله متروک است
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن که به من مي گويد
دستهايت را
دوست دارم "


دستهايم را در باغچه مي کارم
سبز خواهم شد ، ميدانم،ميدانم ، ميدانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت


گوشواري به دو گوشم ميآويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل کوکب ميچسبانم
کوچه اي هست که در آنجا
پسراني که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهاي درهم و گردنهاي باريک و پاهاي لاغر
به تبسم هاي معصوم دخترکي مي انديشند که يک شب او را
باد با خود برد


کوچه اي هست که قلب من آن را
از محله هاي کودکيم دزديده است
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمي از تصويري آگاه
که ز مهماني يک آينه بر ميگردد


و بدينسانست
که کسي ميميرد
و کسي ميماند
هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي ميريزد ، مرواريدي
صيد نخواهد کرد .


من
پري کوچک غمگيني را
ميشناسم که در اقيانوسي مسکن دارد
و دلش را در يک ني لبک چوبين
مينوازد آرام ، آرام
پري کوچک غمگيني
که شب از يک بوسه ميميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد


( فروغ فرخزاد )


+   پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 2:28   نیستانی  | 

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند


(مهدی اخوان ثالث)
+   پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 2:24   نیستانی  | 



موجها خوابيده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نو افتاده است
چشمه هاي شعله ور خشكيده اند
آبها از آسيا افتاده است
در مزار آباد شهر بي تپش
واي جغدي هم نمي آيد به گوش
دردمندان بي خروش و بي فغان
خشمناكان بي فغان و بي خروش
آهها در سينه ها گم كرده راه
مرغكان سرشان به زير بالها
در سكوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قيل و قال ها
آبها از آسيا افتاد هاست
دارها برچيده خونها شسته اند
جاي رنج و خشم و عصيان بوته ها
پشكبنهاي پليدي رسته اند
مشتهاي آسمانكوب قوي
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
يا نهان سيلي زنان يا آشكار
كاسه ي پست گداييها شده ست
خانه خالي بود و خوان بي آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزي نبود
اين شب است ، آري ، شبي بس هولناك
ليك پشت تپه هم روزي نبود
باز ما مانديم و شهر بي تپش
و آنچه كفتار است و گرگ و روبه ست
گاه مي گويم فغاني بر كشم
باز مي بيتم صدايم كوته ست
باز مي بينم كه پشت ميله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فريادها
گويدم گويي كه : من لالم ، تو كر
آخر انگشتي كند چون خامه اي
دست ديگر را بسان نامه اي
گويدم بنويس و راحت شو به رمز
تو عجب ديوانه و خودكامه اي
مكن سري بالا زنم ، چون ماكيان
ازپس نوشيدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گويد ، اين بيند جواب
گويد آخر ... پيرهاتان نيز ... هم
گويمش اما جوانان مانده اند
گويدم اينها دروغند و فريب
گويم آنها بس به گوشم خوانده اند
گويد اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اينجا دم از كوري زند
گوش كز حرف نخستين بود كر
گاه رفتن گويدم نوميدوار
و آخرين حرفش كه : اين جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرين حرفم ستون است و فرج
مي شود چشمش پر از اشك و به خويش
مي دهد اميد ديدار مرا
من به اشكش خيره از اين سوي و باز
دزد مسكين برده سيگار مرا
آبها از آسيا افتاده ، ليك
باز ما مانديم و خوان اين و آن
ميهمان باده و افيون و بنگ
از عطاي دشمنان و دوستان
آبها از آسيا افتاده ، ليك
باز ما مانديم و عدل ايزدي
و آنچه گويي گويدم هر شب زنم
باز هم مست و تهي دست آمدي ؟
آن كه در خونش طلا بود و شرف
شانه اي بالا تكاند و جام زد
چتر پولادين ناپيدا به دست
رو به ساحلهاي ديگر گام زد
در شگفت از اين غبار بي سوار
خشمگين ، ما ناشريفان مانده ايم
آبها از آسيا افتاده ، ليك
باز ما با موج و توفان مانده ايم
هر كه آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب
زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زين چه حاصل ، جز فريب و جز فريب ؟
باز مي گويند : فرداي دگر
صبر كن تا ديگري پيدا شود
كاوه اي پيدا نخواهد شد ، اميد
كاشكي اسكندري پيدا شود


(مهدی اخوان ثالث)
+   پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 2:22   نیستانی  | 

 

دو تا كفتر

نشسته اند روي شاخة سدر كهنسالي

كه روييده غريب از همگنان در دامن كوه قوي پيكر
دو دلجو مهربان با هم

دو غمگين قصه گوي غصه هاي هر دوان با هم

خوشا ديگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم
دو تنها رهگذر كفتر

نوازش هاي اين آن را تسلي بخش

تسلي هاي آن اين را نوازشگر

خطاب ار هست: «خواهر جان»
جوابش: «جان خواهر جان,بگو با مهربان خويش درد و داستان خويش»
ـ «نگفتي, جان خواهر! اينكه خوابيده ست اينجا كيست.

ستان خفته ست و بادستان فرو پوشانده چشمان را
تو پنداري نمي خواهد ببيند روي ما نيز كورا دوست مي داريم.

نگفتي كيست, باري سرگذشتش چيست»
ـ «پريشاني غريب و خسته, ره گم كرده را ماند.

شباني گله اش را گرگ ها خورده

وگرنه تاجري كالاش را دريا فرو برده.
و شايد عاشقي سرگشتة كوه و بيابان ها

سپرده با خيالي دل,نه ش از آسودگي آرامشي حاصل


نه ش از پيمودن دريا و كوه و دشت و دامان ها

اگر گم كرده راهي بي سرانجام است

مرا به ش پند و پيغام ست.
در اين آفاق من گرديده ام بسيار

نماندستم نپيموده بدستي هيچ سويي را

نمايم تا كدامين راه گيرد پيش:
ازينسو, سوي خفتنگاه مهر و ماه, راهي نيست

بيابان هاي بي فرياد و كهساران خار و خشك و بي رحم ست.
وزآنسو, سوي رستنگاه ماه و مهر هم, كس را پناهي نيست

يكي درياي هول هايل ست و خشم توفان ها
سديگر سوي تفته دوزخي پرتاب

وآن ديگر بسيط ز مهريرست و زمستان ها

رهايي را اگر راهي ست,
جز از راهي كه رويد زان گلي, خاري, گياهي نيست . . .»

ـ «نه خواهر جان! چه جاي شوخي و شنگي ست؟
غريبي, بي نصيبي, مانده در راهي,پناه آورده سوي ساية سدري.

ببينش, پاي تا سر درد و دلتنگي ست.
نشاني ها كه مي بيني در او . . .»

ـ «نشاني ها كه مي بينم در او بهرام را ماند,همان بهرام ورجاوند
كه پيش از روز رستاخيز خواهد خاست هزاران كار خواهد كرد نام آور

,هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشكوه.
پس از او گيو بن گودرز و با وي توسن بن نوذر,و گرشاسپ دلير, آن شير گندآور,و آن ديگر

و آن ديگر,انيران را فرو كوبند وين اهريمني رايات را بر خاك اندازند

بسوزند آنچه ناپاكي ست, ناخوبي ست


پريشان شهر ويران را دگر سازند

درفش كاويان را, فره در سايه ش,غبار ساليان از چهره بزدايند,
برافرازند . . .»

ـ «نه, جانا! اين نه جاي طعنه و سردي ست.گرش نتوان گرفتن دست, بيدادست اين تيپاي بيغاره.

ببينش, روز كور شور بخت, اين ناجوانمردي ست.»

ـ «نشاني ها كه ديدم دادمش, باري,بگو تا كيست اين گمنام گردآلود.
ستان افتاده. چشمان را فرو پوشيده با دستان,تواند بود كو با ماست گوشش و ز خلال پنجه بيندمان.»
ـ »

نشاني ها كه گفتي هر كدامش برگي از باغي ست,و از بسيارها تايي.برخسارش عرق هر قطره اي از مرده دريايي.

نه خال ست و نگار آن ها كه بيني, هر يكي داغي ست,كه گويد داستان از سوختن هايي.

يكي آواره مردست اين پريشانگرد.همان شهزادة از شهر خود رانده,نهاده سر به صحراها

گذشته از جزيره ها و درياها,نبرده ره به جايي, خسته در كوه و كمر مانده,

اگر نفرين اگر افسون اگر تقدير اگر شيطان . . .»

ـ «بجاي آوردم او را, هان
همان شهزادة بيچاره است او كه شبي دزدان دريايي,بشهرش حمله آوردند.»

ـ «بلي, دزدان دريايي و قوم جادوان و خيل غوغايي,بشهرش حمله آوردند,
و او مانند سردار دليري نعره زد بر شهر:« ـ دليران من! اي شيران
زنان! مردان! جوانان! كودكان! پيران! ـ »و بسياري دليرانه سخن ها گفت, اما پاسخي نشنفت.

اگر تقدير نفرين كرد يا شيطان فسون, هر دست يا دستان,صدايي برنيامد از سري, زيرا همه ناگاه سنگ و سرد گرديدند
از اينجا نام او شد شهريار شهر سنگستان.

پريشانروز مسكين تيغ در دستش ميان سنگ ها مي گشت
و چون ديوانگان فرياد مي زد «آي!»,و مي افتاد و بر مي خاست, گريان نعره مي زد باز:

« ـ دليران من!» اما سنگ ها خاموش.همان شهزاده است آري كه ديگر سال هاي سال,
ز بس دريا و كوه و دشت پيموده ست,دلش سير آمده از جان و جانش پير و فرسوده ست.
و پندارد كه ديگر جست و جوها پوچ و بيهوده ست.نه جويد زال زر را تا بسوزاند پر سميرغ و پرسد چاره و ترفند,

نه دارد انتظار هفت تن جاويد ورجاوند,دگر بيزار حتي از دريغاگوئي و نوحه,

چو روح جغد گردان در مزار آجين اين شب هاي بي ساحل,ز سنگستان شومش بر گرفته دل,

پناه آورده سوي ساية سدري؛كه رسته در كنار كوه بي حاصل.و سنگستان گمنامش,

كه روزي روزگاري شبچراغ روزگاران بود؛نشيد همگنانش, آفرين را و نيايش را,سرود آتش و خورشيد و باران بود؛

اگر تير و اگر دي, هر كدام و كي,به فر سور و آذين ها بهاران در بهاران بود؛

كنون ننگ آشياني نفرت آبادست, سوگش سور,چنان چون آبخوستي روسپي, آغوش زي آفاق بگشوده,

در او جاري هزاران جوي پر آب گل آلوده,و صيادان دريا بارهاي دور,و بردن ها و بردن ها و بردن ها

و كشتي ها و كشتي ها و كشتي ها,و گزمه ها و گشتي ها . . .»ـ «سخن بسيار يا كم, وقت بيگاه ست.

نگه كن, روز كوتاه ست.هنوز از آشيان دوريم و شب نزديك.شنيدم قصة اين پير مسكين را

بگو آيا تواند بود كو را رستگاري روي بنمايد؟كليدي هست آيا كه ش طلسم بسته بگشايد؟»

ـ «تواند بود.پس از اين كوه تشنه دره اي ژرف ست,در او نزديك غاري تار و تنها, چشمه اي روشن.

ازينجا تا كنار چشمه راهي نيست.چنين بايد كه شهزاده در آن چشمه بشويد تن.

غبار قرن ها دلمردگي از خويش بزدايد,اهورا و ايزدان و امشاسپندان را,سزاشان با سرود سالخورد نغز بستايد.

پس از آن هفت ريگ از ريگ هاي چشمه بردارد,در آن نزديك ها چاهي ست,

كنارش آذري افروزد و او را نمازي گرم بگزارد,پس آنگه هفت ريگش را,

بنام و ياد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد.ازو جوشيد خواهد آب,و خواهد گشت شيرين چشمه اي جوشان,

نشان آنكه ديگر خاستش بخت جوان از خواب.تواند باز بيند روزگار وصل.تواند بود و بايد بود

از اسب افتاده او, نز اصل.»ـ «غريبم, قصه ام چون غصه ام بسيار.

سخن پوشيده بشنو, اسب من مرده ست واصلم پير و پژمرده ست,غم دل با تو گويم, غار!

كبوترهاي جادوي بشارتگوي,نشستند و تواند بود و بايد بودها گفتند.بشارت ها به من دادند و سوي لانه شان رفتند.

من آن كالام را دريا فرو برده,گله م را گرگ ها خورده,من آن آوارة اين دشت بي فرسنگ.

من آن شهر اسيرم, ساكنانش سنگ.ولي گويا دگر اين بينوا شهزاده بايد دخمه اي جويد.

دريغا دخمه اي درخورد اين تنهاي بدفرجام نتوان يافت.كجائي اي حريق؟ اي سيل؟ اي آوار؟

اشارت ها درست و راست بود, اما بشارت ها,ببخشا گر غبارآلود راه و شوخگينم, غار!

درخشان چشمه پيش چشم من خوشيد.فروزان آتشم را باد خاموشيد.,فكندم ريگ ها را يك به يك در چاه.

همه امشاسپندان را بنام آواز دادم ليك,به جاي آب دود از چاه سر بركرد, گفتي ديو مي گفت: آه.

مگر ديگر فروغ ايزدي آذر مقدس نيست؟مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نيست؟

زمين گنديد, آيا برفراز آسمان كس نيست؟گسسته است زنجير هزار اهريمني تر زآنكه دربند دماوندست؛

پشوتن مرده است آيا؟و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سياهي كرده است آيا؟ . . .»

سخن مي گفت, سر در غار كرده, شهريار شهر سنگستان.سخن مي گفت با تاريكي خلوت.

تو پنداري مغي دلمرده در آتشگهي خاموش,ز بيداد انيران شكوه ها مي كرد.ستم هاي فرنگ و ترك و تازي را

شكايت با شكسته بازوان ميترا مي كرد.غمان قرن ها را زار مي ناليد.حزين آواي او در غار مي گشت و صدا مي كرد.

ـ «. . . غم دل با تو گويم, غار!بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست؟»صدا نالنده پاسخ داد:«. . . آري نيست؟»

 

مهدی اخوان

+   پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 1:6   نیستانی  | 


نشسته ماه بر گردونه عاج.

به گردون می رود فریاد امواج.

چراغی داشتم ,کردند خاموش.

خروشی داشتم ,کردند تاراج....


( فريدون مشيری )
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 20:31   نیستانی  | 



اهل كاشانم.
روزگارم بد نيست.
تكه ناني دارم، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستاني، بهتر از آب روان.


و خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.


من مسلمانم.
قبله ام يك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجادة من.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتي مي خانم
كه اذانش را باد، گفته باشد سر گلدستة سرو.
من نمازم را، پي «تكبيره الاحرام» علف مي خوانم،
پي «قد قامت» موج.


كعبه ام بر لب آب،
كعبه ام زير اقاقي هاست.
كعبه ام مثل نسيم، مي رود باغ به باغ، مي رود شهر به شهر.


«حجرالاسود» من روشني باغچه است.


اهل كاشانم.
پيشه ام نقاشي است:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.
چه خيالي، چه خيالي، . . . مي دانم
پرده ام بي جان است.
خوب مي دانم، حوض نقاشي من بي ماهي است.


اهل كاشانم.
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك «سيلك».
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.


پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد، آسمان آبي بود،
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
پدرم وقتي مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسيد: چند من خربزه مي خواهي؟
من از او پرسيدم: دل خوش سيري چند؟


پدرم نقاشي مي كرد.
تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
خط خوبي هم داشت.


باغ ما در طرف ساية دانايي بود.
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،
باغ ما نقطة برخورد نگاه و قفس و آينه بود.
باغ ما شايد، قوسي از دايرة سبز سعادت بود.
ميوة كال خدا را آن روز، مي جويدم در خواب.
آب بي فلسفه مي خوردم.
توت بي دانش مي چيدم.
تا اناري تركي بر مي داشت، دست فوارة خواهش مي شد.
تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.
شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت.
فكر، بازي مي كرد.
زندگي چيزي بود، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار.
زندگي در آن وقت، صفي از نور و عروسك بود،
يك بغل آزادي بود.
زندگي در آن وقت، حوض موسيقي بود.


طفل، پاورچين پاورچين، دور شد كم كم در كوچة سنجاقك ها.
بار خود را بستم، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون
دلم از غربت سنجاقك پر.


من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پلة مذهب بالا.
تا ته كوچة شك،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سكوت خواهش،
تا صداي پر تنهايي.


چيزها ديدم در روي زمين:
كودكي ديدم، ماه را بو مي كرد.
قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.
نردباني كه از آن، عشق مي رفت به بام ملكوت.
من زني را ديدم، نور در هاون مي كوبيد.
ظهر در سفرة آنان نان بود، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسة داغ محبت بود.


من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست
و سپوري كه به يك پوستة خربزه مي برد نماز.


بره اي را ديدم، بادبادك مي خورد.
من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.
در چراگاه «نصيحت» گاوي ديدم سير.


شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: «شما»


من كتابي ديدم، واژه هايش همه از جنس بلور.
كاغذي ديدم، از جنس بهار.
موزه اي ديدم دور از سبزه،
مسجدي دور از آب.
سر بالين فقيهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سؤال.


قاطري ديدم بارش «انشا»
اشتري ديدم بارش سبد خالي «پند و امثال«.
عارفي ديدم بارش «تننا ها يا هو».


من قطاري ديدم، روشنايي مي برد.
من قطاري ديدم، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت.
من قطاري ديدم، كه سياست مي برد (و چه خالي مي رفت.)
من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.
و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي
خاك از شيشة آن پيدا بود:
كاكل پوپك،
خال هاي پر پروانه،
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچة تنهايي.
خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روز چناري به زمين مي آيد.
و بلوغ خورشيد.
و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح.


پله هايي كه به گلخانة شهوت مي رفت.
پله هايي كه به سردابة الكل مي رفت.
پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك رياضي حيات،
پله هايي كه به بام اشراق،
پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت.


مادرم آن پايين
استكان ها را در خاطرة شط مي شست.


شهر پيدا بود:
رويش هندسي سيمان، آهن، سنگ.
سقف بي كفتر صدها اتوبوس.
گل فروشي گل هايش را مي كرد حراج.
در ميان دو درخت گل ياس، شاعري تابي مي بست.
پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد.
كودكي هستة زردآلو را، روي سجادة بيرنگ پدر تف مي كرد.
و بزي از «خزر» نقشة جغرافي، آب مي خورد.


بند رختي پيدا بود: سينه بندي بي تاب.


چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي،
مرد گاري چي در حسرت مرگ.


عشق پيدا بود، موج پيدا بود.
برف پيدا بود، دوستي پيدا بود.
كلمه پيدا بود.
آب پيدا بود، عكس اشيا در آب.
سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حيات.
شرق اندوه نهاد بشري.
فصل ول گردي در كوچة زن.
بوي تنهايي در كوچة فصل.


دست تابستان يك بادبزن پيدا بود.


سفر دانه به گل.
سفر پيچك اين خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاك.
ريزش تاك جوان از ديوار.
بارش شبنم روي پل خواب.
پرش شادي از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت كلام.


جنگ يك روزنه با خواهش نور.
جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد.
جنگ تنهايي با يك آواز.
جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل.
چنگ خونين انار و دندان.
جنگ «نازي»ها با ساقة ناز.
جنگ طوطي و فصاحت با هم.
جنگ پيشاني با سردي مهر.


حملة كاشي مسجد به سجود.
حملة باد به معراج حباب صابون.
حملة لشگر پروانه به برنامة «دفع آفات».
حملة دستة سنجاقك، به صف كارگر «لوله كشي».
حملة هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.
حملة واژه به فك شاعر.


فتح يك قرن به دست يك شعر.
فتح يك باغ به دست يك سار.
فتح يك كوچه به دست دو سلام.
فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي
فتح يك عيد به دست دو عروسك، يك توپ.


قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر.
قتل يك قصه سر كوچة خواب.
قتل يك غصه به دستور سرود.
قتل مهتاب به فرمان نئون.
قتل يك بيد به دست «دولت».
قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ.


همة روي زمين پيدا بود:
نظم در كوچة يونان مي رفت.
جغد در «باغ معلق» مي خواند.
باد در گردنة خيبر، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند.
روي درياچة آرام «نگين»، قايقي گل مي برد.
در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود.


مردمان را ديدم.
شهرها را ديدم.
دشت ها را، كوه ها را ديدم.
آب را ديدم، خاك را ديدم.
نور و ظلمت را ديدم.
و گياهان را در نور، و گياهان را در ظلمت ديدم.
جانور را در نور، جانور را در ظلمت ديدم.
و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت ديدم.


اهل كاشانم، اما
شهر من كاشان نيست.
شهر من گم شده است.
من با تاب، من با تب
خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام.


من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم.
من صداي نفس باغچه را مي شنوم
و صداي ظلمت را، وقتي از برگي مي ريزد.
و صداي، سرفة روشني از پشت درخت،
عطسة آب از هر رخنة سنگ،
چكچك چلچله از سقف بهار.
و صداي صاف، باز و بسته شدن پنجرة تنهايي.
و صداي پاك، پوست انداختن مبهم عشق،
متراكم شدن ذوق پريدن در بال
و ترك خوردن خودداري روح.
من صداي قدم خواهش را مي شنوم
و صداي، پاي قانوني خون را در رگ،
ضربان سحر چاه كبوترها،
تپش قلب شب آدينه،
جريان گل ميخك در فكر،
شيهة پاك حقيقت از دور.
من صداي وزش ماده را مي شنوم
و صداي، كفش ايمان را در كوچة شوق.
و صداي باران را، روي پلك تر عشق،
روي موسيقي غمناك بلوغ،
روي آواز انارستان ها.
و صداي متلاشي شدن شيشة شادي در شب،
پاره پاره شدن كاغذ زيبايي،
پر و خالي شدن كاسة غربت از باد.


من به آغاز زمين نزديكم.
نبض گل ها را مي گيرم.
آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.


روح من در جهت تازة اشيا جاري است.
روح من كم سال است.
روح من گاهي از شوق، سرفه اش مي گيرد.
روح من بيكار است:
قطره هاي باران را، درز آجرها را، مي شمارد.
روح من گاهي، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.


من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من نديدم بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين.
رايگان مي بخشد، نارون شاخة خود را به كلاغ.
هر كجا برگي هست، شور من مي شكفد.
بوتة خشخاشي، شست و شو داده مرا در سيلان بودن.


مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم.
مثل يك گلدان، مي دهم گوش به موسيقي روييدن.
مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم.
مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم.
مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي.


تا بخواهي خورشيد، تا بخواهي پيوند، تا بخواهي تكثير.


من به سيبي خوشنودم
و به بوييدن يك بوتة بابونه.
من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم.
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.
و نمي خندم اگر فلسفه اي، ماه را نصف كند.
من صداي پر بلدرچين را، مي شناسم،
رنگ هاي شكم هوبره را، اثر پاي بز كوهي را.
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد،
سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، باز كي مي ميرد،
ماه در خواب بيابان چيست،
مرگ در ساقة خواهش
و تمشك لذت، زير دندان هم آغوشي.


زندگي رسم خوشايندي است.
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،
پرشي دارد اندازة عشق.
زندگي چيزي نيست، كه لب طاقچة عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبة دستي است كه مي چيند.
زندگي نوبر انجير سياه، در دهان گس تابستان است.
زندگي، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگي تجربة شب پره در تاريكي است.
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشة مسدود هواپيماست.
خبر رفتن موشك به فضا،
لمس تنهايي «ماه»،
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.


زندگي شستن يك بشقاب است.


زندگي يافتن سكة دهشاهي در جوي خيابان است.
زندگي «مجذور» آينه است.
زندگي گل به «توان» ابديت،
زندگي «ضرب» زمين در ضربان دل ما،
زندگي «هندسة» ساده و يكسان نفسهاست.


هر كجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچ هاي غربت؟


من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است، كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچكس كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لالة قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست.
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد


چترها را بايد بست،
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همة مردم شهر، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير باران بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي،
زندگي آب تني كردن در حوضچة «اكنون» است.


رخت ها را بكنيم:
آب در يك قدمي است.


روشني را بچشيم.
شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را.
گرمي لانة لكلك را ادراك كنيم.
روي قانون چمن پا نگذاريم.
در موستان گرة ذايقه را باز كنيم.
و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.
و نگوييم كه شب چيز بدي است.
و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ.


و بياريم سبد
ببريم اين همه سرخ، اين همه سبز.


صبح ها نان و پنيرك بخوريم.
و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام.
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت.
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند.
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد.
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون.
و بدانيم اگر كرم نبود، زندگي چيزي كم داشت.
و اگر خنج نبود، لطمه مي خورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود، دست ما در پي چيزي مي گشت.
و بدانيم اگر نور نبود، منطق زندة پرواز دگرگون مي شد.
و بدانيم كه پيش از مرجان، خلائي بود در انديشة درياها.


و نپرسيم كجاييم،
بو كنيم اطلسيتازة بيمارستان را.


و نپرسيم كه فوارة اقبال كجاست.
و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است.
و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي، چه شبي داشته اند.


پشت سر نيست فضايي زنده.
پشت سر مرغ نمي خواند.
پشت سر باد نمي آيد.
پشت سر پنجرة سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است.
پشت سر خستگي تاريخ است.
پشت سر خاطرة موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد.


لب دريا برويم،
تور در آب بيندازيم
و بگيريم طراوت را از آب.


ريگي از روي زمين برداريم
وزن بودن را احساس كنيم.


بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
(ديده ام گاهي در تب، ماه مي آيد پايين،
مي رسد دست به سقف ملكوت.
ديده ام، سهره بهتر مي خواند.
گاه زخمي كه به پا داشته ام
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است.
گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس.)
و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونة يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشة انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجرة سرخ ـ گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت، پر اكسيژن مرگ است.)


در نبنديم به روي سخن زندة تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم.


پرده را برداريم:
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.
بگذاريم بلوغ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.
چيز بنويسد.
به خيابان برود.


ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجة‌يك بانك چه در زير درخت.


كار ما نيست شناسايي «راز» گل سرخ،
كار ما شايد اين است
كه در «افسون» گل سرخ شناور باشيم.
پشت دانايي اردو بزنيم.
دست در جذبة يك برگ بشوييم و سر خوان برويم.
صبح ها وقتي خورشيد، در مي آيد متولد بشويم.
هيجان ها را پرواز دهيم.
روي ادراك فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنيم.
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي «هستي».
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.
نام را باز ستانيم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.


كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم.

كاشان ، قريه چنار ، تابستان ۱۳۴۳

( سهراب سپهری )
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 20:22   نیستانی  |